Saturday, May 8, 2010

11

سلام. خوشحالم که دیگه شبا معده درد نمی کشدم
خوشحالم باز به خاطر اینکه پنج شنبه دست خالی نرفتم دانشگاه
 یاد گرفتم که اندازه ی متاسف بودن و معذرت خواهی چقدره و چقدر بیش از حد غصه می خورم و میگم وای ببخشید!!! حتی وقتی طرف هفت طبقه هم به خاطرم نیومده بالا. از دست خودم دیوونه می شم...
اینم یاد گرفتم که چقد آدما برای خودشون عزیزن. و چقد آدمایی که انقد واسه خودشون عزیزن واسه بقیه م عزیز و قابل احترامن
 !و اینکه دلیل الکی و دم دستی به نظر رسیدنم حتی برا خونواده م اینه که واسه خودم عزیز که هیچی آدمم نیستم
این رو هم یاد گرفتم که هرچیم طرفتو دوس داشتی هرچقدم که باهم رفیق بودین نباید چهار بار تو هفته ببینیش. اگه اشتباه می گم  پس چرا اینطوری شد؟
!یه نفر اون سر دنیا هست که انقد مهربونه که بهم هشت جلسه آموزش رقص بده
 ...لبخنداش یاد تارا می ندازدم. دلم براش یه ذره شده اما اعتماد به نفسم برا دیدنش کافی نیست
بابک امروز صبح رفته بود پیاده روی.
از مبصر کلاس مبانیمونم خوشم نمیاد در ضمن.
 !مجید خیلی بزرگ شده. اسممو یادش نیومد گفت سلام خانوم
دوست ندارم مجید از اون بهتر به نظر بیاد.هرچند مطمئن نیستم چه طور به نظر اومدن ایشون در حال حاضر به من ربطی داشته باشه یا نه
 .
کلمه ها:کریستاله
پاستیل
ری ست

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.