امروز با مامان خوش گذشت اما کلی وقتم واسه پیدا کردن چیزی که دیگه زیاد تولید نمی شه گذشت. آخرشم پیدا نکردم.
فهمیدم که رانندگیم تو بارون بدتر نمی شه. مامان می گه معمولیه مث همیشه س. نه بهتر نه بدتر.
همین الان با اون دوستم که از همه بهم نزدیکتره بحثمون شد و عصبانی خدافظی کردیم. گفت می خواد فوتبال ببینه.
منم از لجم گفتم خدافظ. ( من هیچ وقت نمی گم خدافظ ) . از فوتبال حالم به هم می خوره.
می خوام از امشب به جای نق زدن بشینم کارامو زودتر انجام بدم. خسته شدم دیگه.
اون آدم چندشه خیلی تابلو بین ما فرق می ذاره.
از فوتبال و 90 و بی لوکس متنفرم
...
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.